تاريخ : شنبه 1 دی 1397برچسب:, | 21:50 | نويسنده : ✿↝ ..ℳΘɲส.. ↜✿

یه روزی که مدرسه بودم وقتی که زنگ خونه رو زدن

زودتر از بقیه دوستام کوله ام گذاشتم رو دوشم به بیرون از مدرسه اومدم

که یهووو چشمم به شوهرم افتاد

جلوی مدرسه منتظرم بود..تعجب کردم

چون همیشه از اینکه فرصت نمی کردبیاد دنبالم گلایه داشتم

خیلی خوشحال شدم انگاری که بال درآوردم..

بعدکمی مکث کردم که

دوستام هم بیان بیرون که شوهرم وببینن

بعد اینکه تمام دوستام اومدن

با یه حس و حالی خوبی سمت شوهرم رفتم وقتی که جلوتر رفتم با

چیزی که مواجه شدم انگاری برق منو گرفت

شوهرم با تراکتور اومده بود دنبالم

یه نگاهی به پشت سرم که دوستام با خنده داشتن  نگاهم میکردن انداختم

یه نگاهی هم به شوهرم

از اینکه ایست کردم  تا دوستام بیان به خودم لعنت فرستادم

با یه غیض خاصی که تو دلم برای شوهرم خط و نشون می کشیدم 

به سمت شوهرم قدم برداشتم که سوار تراکتور بشم که

خوشبختانه از خواب پریدم 

 


برچسب‌ها: